مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
74
زينت المجالس ( فارسى )
دافعم و صلح را طالبم و او بر من ظلم مىكند و سر بمصالحه درنمىآرد آنگاه مقرر كردند كه جانبين هيچكس بنصرت ايشان نپردازد و هردو دلاور دست بتيغ و خنجر برده تا وقت زوال مصاف كردند و هنگام پيشين كه محل زوال دولت اسفنديار بود تيرى از شست رستم جداشده بر مردمك ديدهء اسفنديار آمد و شاهزاده لجاجت شعار بر خاك هلاك افتاده و در روضة الصفا مسطور است كه آنچه عجم گفته كه تيغ و تير بر اسفنديار كارگر نميشد و رستم بتعليم سيمرغ تير گزى بر چشم او زده اسفنديار را بقتل آورد از طريق صدق و صفا دور مينمايد مسود اوراق گويد كه اينمعنى محال نيست چه ميشايد كه حكما داروئى بر بدن طلا كنند كه مادام كه آنطلا بر حال خود باشد هيچ سلاحى بر بدن انسان كار نكند و در آخر اين كتاب مذكور خواهد شد در فصلى كه مشتمل است بر اشياء غريبه و سنگى چند هست كه چون آنها را در روغن كنجد بجوشانند و بر بدن آدمى طلا كنند هيچ آهنى بر بدن او كار نكند بالجمله چون خبر قتل اسفنديار بايرانيان رسيد سر و پاى برهنه بسوى او شتافتند و خاك بر سر كرده بر خاكستر نشستند و رستم نيز سلاح انداخته گريبان چاك زده نوحه آغاز كرد و اسفنديار چشم باز كرده رستم و اعيان ايرانرا بر بالين خود ديده روى برستم كرده گفت اين شربت كه من چشيدم چشيدنى بود و اين ضربت كه به من رسيد رسيدنى و عاقبت همين جام فنانوش ميبايست كرد و اين بد از بدسگالى پدر به من رسيد نه از تو اكنون التماس دارم كه بتربيت بهمن پردازى و مهر سياوش بر او اندازى رستم انگشت قبول بر ديده نهاد اسفنديار عهد توحيد تازه كرد و جان بجانان سپرد و رستم بهمن را به خانه برده كمر تربيت او بر ميان بست و بشوتن برادر اسفنديار نعش او را برداشته پيش گشتاسب برده و گشتاسب از كرده پشيمان شده از تخت فرود آمده بر خاك نشست و زبان روزگار او را به اين خطاب كه « الان قد ندمت و ما ينفع الندم » و زال در خلوتى با رستم گفت كه بقتل اسفنديار اهانت خاندان خود كردى اى كاش بر اينحركت اقدام نمينمودى چه از اوضاع كواكب چنان مستفاد ميگردد كه قاتل اسفنديار بعد از او باندك زمانى كشته گردد و خاندان او مستاصل شود و رستم از اين سخن انديشناك ميبود تا بعد از اندك فرصتى كه بمكر برادرش شغاد و سعى ملك كابل چاهى بر سر راه او كنده بودند افتاده بقتل رسيد و اينخبر بزابلستان رسيده